هرگونه تلاش برای بهینهسازی یا طراحی ورک فلو (Workflow Design) جدید بدون درک عمیق از وضعیت موجود، یک قمار پرهزینه است. تحلیل فرآیند “As-Is” به معنای مستندسازی صرف نیست؛ این یک کالبدشکافی استراتژیک برای افشای واقعیتهای عملیاتی، گلوگاههای پنهان و منطق معیوب سیستم فعلی است. ما تحلیل نمیکنیم که بدانیم چه میگذرد؛ ما تحلیل میکنیم تا بفهمیم چرا سیستم در برابر بهینهسازی مقاومت میکند. این مقاله، متدولوژی دقیق این تحلیل و نقش حیاتی آن در مهندسی مجدد فرآیندهای کسبوکار را تشریح میکند.
جدول کاربردی: انتخاب ابزار مدلسازی بر اساس هدف تحلیل
| تکنیک مدلسازی | کاربرد استراتژیک (چه زمانی استفاده شود؟) | نقطه ضعف کلیدی (برای چه کاری مناسب نیست؟) |
| Flowchart (فلوچارت) | نمایش توالی ساده و خطی یک وظیفه مشخص. | نمایش ناکافی مسئولیتها (Handoffs) و فرآیندهای موازی. |
| BPMN 2.0 | زبان استاندارد برای مدلسازی جامع و پیچیده بین-دپارتمانی. | پیچیدگی در یادگیری اولیه برای تیمهای غیرفنی. |
| Swimlane (خط شنا) | شناسایی دقیق گلوگاهها در نقاط انتقال مسئولیت بین دپارتمانها. | تمرکز کمتر بر جریان دادهها و منطق تصمیمگیریهای پیچیده. |
| DFD (نمودار جریان داده) | تحلیل نیازمندیهای سیستم نرمافزاری و ردیابی جریان اطلاعات. | نادیده گرفتن کامل توالی زمانی، مسئولیتها و منطق کسبوکار. |
چرا تحلیل فرآیندهای موجود، سنگ بنای یک طراحی موفق است؟
تحلیل فرآیند موجود (As-Is Analysis) یک مرحله تشریفاتی یا مستندسازی صرف نیست؛ این یک الزام استراتژیک است. پرش مستقیم به فاز طراحی (To-Be) بدون درک عمیق از وضعیت فعلی، رایجترین و پرهزینهترین اشتباه در مهندسی سیستم و بهینهسازی فرآیند است. ما تحلیل نمیکنیم که فقط بدانیم چه میگذرد؛ ما تحلیل میکنیم تا دقیقاً بفهمیم چرا سیستم فعلی به شکل کنونی خود عمل میکند. این کالبدشکافی، فونداسیون هرگونه تغییر موفق است.
جلوگیری از اتلاف منابع و دوبارهکاری در فاز طراحی
هر ساعتی که صرف طراحی بر اساس مفروضات غلط شود، به دهها ساعت دوبارهکاری (Rework) در فاز پیادهسازی منجر میشود. تحلیل “As-Is” ریسک را به حداقل میرساند. وقتی ما منطق عملیاتی، وابستگیها و محدودیتهای واقعی سیستم فعلی را نشناسیم، راهحلهایی طراحی میکنیم که در عمل یا قابل پیادهسازی نیستند یا مشکل اصلی را حل نمیکنند. در عمل، این تحلیل، اسکوپ پروژه را قفل میکند و از طراحی مبتنی بر سلیقه یا حدس جلوگیری میکند.
شناسایی دقیق گلوگاهها (Bottlenecks) و فرصتهای بهبود
فرآیندهای فعلی مملو از ناکارآمدیهای پنهان هستند. تحلیل دقیق، این گلوگاهها (Bottlenecks) را افشا میکند. ما به دنبال نقاطی هستیم که کار در آن متوقف میشود، دادهها مفقود میشوند، یا زمان انتظار غیرمنطقی تحمیل میشود. این گلوگاهها، دقیقاً همان «فرصتهای بهبود» (Opportunities for Improvement) هستند. بدون شناسایی این نقاط اهرمی، هرگونه طراحی جدید صرفاً یک جابجایی مشکل از نقطهای به نقطه دیگر خواهد بود، نه یک راهحل واقعی.
همسو کردن ذینفعان و ایجاد درک مشترک از وضعیت فعلی
در سازمانها، هر دپارتمان و هر ذینفع (Stakeholder) درک منحصربهفرد و اغلب متناقضی از یک فرآیند واحد دارد. واحد مالی، فرآیند را یکجور میبیند و واحد فنی جور دیگر. تحلیل “As-Is” این دیدگاههای پراکنده را در یک نقشه واحد، عینی و مبتنی بر واقعیت ادغام میکند. این سند، زبان مشترک سازمان میشود و تمام بحثهای آتی را از سطح “نظر شخصی” به سطح “واقعیت مستند” ارتقا میدهد. این همسویی، پیشنیاز حیاتی برای پذیرش تغییر در مراحل بعدی است.
تعریف دقیق نیازمندیها برای فرآیند “To-Be” (وضعیت مطلوب)
شما نمیتوانید وضعیت مطلوب (To-Be) را طراحی کنید، مگر آنکه بدانید چه چیزی در وضعیت فعلی باید اصلاح شود. نیازمندیهای (Requirements) سیستم جدید، مستقیماً از دل ضعفهای سیستم قدیم بیرون میآیند. اگر گلوگاه ما “زمان” است، نیازمندی ما “سرعت” خواهد بود. اگر گلوگاه ما “خطای انسانی” است، نیازمندی ما “اتوماسیون” یا “کنترلهای دقیقتر” خواهد بود. تحلیل “As-Is” لیست دقیقی از “بایدها” و “نبایدها” را برای طراحان سیستم جدید فراهم میکند و تضمین میکند که طراحی “To-Be” مستقیماً به ریشه مشکلات حمله میکند.
گام به گام تحلیل و مستندسازی فرآیند (متدولوژی As-Is)
تحلیل “As-Is” یک متدولوژی دقیق برای کالبدشکافی وضعیت فعلی سیستم است. این فرآیند، حدس و گمان را با دادههای عینی و مستند جایگزین میکند. موفقیت در این گام، به معنای تضمین موفقیت در فاز طراحی “To-Be” است. هرگونه سهلانگاری در این مراحل، مستقیماً به اتلاف منابع در آینده منجر خواهد شد. این یک نقشه راه شش مرحلهای برای اجرای صحیح این تحلیل است.
گام اول: تعریف محدوده (Scope) و اهداف تحلیل
اولین اقدام، تعیین مرزهای دقیق فرآیند است. ما باید بدانیم تحلیل از کجا شروع میشود و در کجا پایان مییابد. تعریف محدوده (Scope) از «خزش محدوده» (Scope Creep) جلوگیری میکند. همزمان، اهداف باید شفاف باشند: آیا هدف، کاهش هزینه است؟ افزایش سرعت؟ یا کاهش خطای انسانی؟ بدون هدف مشخص، تحلیل به جمعآوری دادههای بیمصرف تبدیل میشود.
گام دوم: شناسایی و مصاحبه با ذینفعان کلیدی (Stakeholders)
فرآیندها روی کاغذ وجود ندارند؛ آنها توسط انسانها اجرا میشوند. ذینفعان کلیدی (اپراتورها، مدیران میانی، مشتریان فرآیند) حاملان دانش واقعی هستند. مصاحبه با آنها صرفاً برای مستندسازی نیست، بلکه برای درک «چرا»های پشت اقدامات فعلی است. ما به دنبال “Workarounds” (راههای جایگزین) و منطق پنهانی هستیم که در مستندات رسمی وجود ندارد.
گام سوم: جمعآوری دادهها و مشاهده مستقیم فرآیند (Observation)
مصاحبهها «آنچه مردم فکر میکنند انجام میدهند» را نشان میدهد؛ مشاهده مستقیم (Observation) «آنچه واقعاً انجام میدهند» را افشا میکند. در این گام، ما دادههای کمی (زمانسنجی، تعداد خطاها) و کیفی (مشاهده جریان کار واقعی) را جمعآوری میکنیم. اعتماد صرف به مستندات یا حافظه افراد، یک خطای استراتژیک است. واقعیت، در کف عملیات رخ میدهد.
گام چهارم: انتخاب روش مدلسازی (BPMN, Flowchart, و غیره)
ابزار مدلسازی باید متناسب با پیچیدگی فرآیند و مخاطب تحلیل انتخاب شود. استفاده از BPMN (Business Process Model and Notation) برای فرآیندهای پیچیده با وابستگیهای متعدد، یک استاندارد حرفهای است. برای فرآیندهای سادهتر، یک Flowchart دقیق کفایت میکند. هدف، زیبایی نقشه نیست؛ هدف، ایجاد یک سند فنی دقیق، قابل فهم و بدون ابهام برای تیم تحلیل و طراحی است.
گام پنجم: ترسیم نقشه فرآیند “As-Is” و جریان کار (Workflow)
این، خروجی مرکزی تحلیل است. در اینجا، تمام دادههای جمعآوری شده در قالب یک مدل بصری ترسیم میشود. این نقشه باید تمام فعالیتها (Activities)، تصمیمگیریها (Decisions)، نقاط انتظار (Delays)، وابستگیها و جریان دقیق دادهها و مستندات را نشان دهد. این نقشه، «عکس رادیولوژی» سازمان است که تمام گلوگاهها و ناکارآمدیها را به وضوح نمایش میدهد.
گام ششم: اعتبارسنجی (Validation) مستندات با مالکان فرآیند
پس از ترسیم نقشه اولیه، این مستند باید توسط همان ذینفعانی که در گام دوم مصاحبه شدند، اعتبارسنجی (Validate) شود. ما از آنها تایید میگیریم که آیا مدل ترسیمشده، بازتاب دقیقی از واقعیت عملیاتی آنها هست یا خیر. این گام، سوءبرداشتهای احتمالی تیم تحلیل را اصلاح میکند و اجماع نهایی را بر سر “وضعیت موجود” ایجاد میکند. بدون این تایید، هر اقدامی بر مبنای این نقشه، پرریسک خواهد بود.
معرفی بهترین ابزارها و تکنیکهای مدلسازی فرآیند
انتخاب ابزار مدلسازی، یک تصمیم فنی بر اساس هدف تحلیل است، نه یک انتخاب سلیقهای. هر تکنیک، لایه متفاوتی از واقعیت فرآیند را نمایش میدهد. استفاده از ابزار اشتباه، به همان اندازه خطرناک است که تحلیل نکردن. ابزار باید پیچیدگی فرآیند و مخاطب نقشه را بازتاب دهد. در ادامه، ابزارهای ضروری و کاربرد دقیق هرکدام را تشریح میکنم.
فلوچارت (Flowchart): ساده و کاربردی برای شروع
فلوچارت (Flowchart) پایهایترین ابزار برای نمایش توالی منطقی فعالیتها است. این ابزار برای فرآیندهای خطی، ساده و با تصمیمگیریهای محدود (If/Then) کفایت میکند. مزیت اصلی آن، سادگی و فهم عمومی است. اما فلوچارت برای نمایش فرآیندهای موازی، مدیریت استثناها (Exceptions) یا تعاملات پیچیده بین دپارتمانها، یک ابزار ناقص و ناکارآمد محسوب میشود.
BPMN 2.0: استاندارد طلایی برای مدلسازی فرآیندهای کسبوکار
BPMN (Business Process Model and Notation) زبان استاندارد و جهانی برای مدلسازی فرآیند است. این یک فلوچارت پیشرفته نیست؛ BPMN یک «زبان» دقیق با گرامر مشخص برای توصیف تمام جنبههای یک فرآیند است. این استاندارد قادر است پیچیدهترین سناریوها، رویدادها (Events)، گیتویها (Gateways) و جریانهای موازی را با دقتی نمایش دهد که برای تیمهای فنی و تحلیلگران کسبوکار به یک اندازه قابل فهم است. هر تحلیلگر جدی فرآیند، باید بر BPMN مسلط باشد.
نمودارهای Swimlane (خط شنا): نمایش مسئولیتها و دپارتمانها
ضعف بزرگ فلوچارتهای ساده، عدم نمایش «مسئولیت» است. نمودارهای Swimlane (که اغلب بخشی از BPMN هم هستند) نقشه فرآیند را به خطوط افقی یا عمودی (Lane) تقسیم میکنند. هر Lane نماینده یک نقش، یک دپارتمان یا یک سیستم است. این ساختار به وضوح نشان میدهد که «چه کسی» مسئول اجرای «کدام فعالیت» است و نقاط انتقال مسئولیت (Handoffs) – که گلوگاههای رایج هستند – در کجا رخ میدهند.
نمودار جریان داده (DFD): تمرکز بر ورود و خروج اطلاعات
یک اشتباه رایج، یکی دانستن DFD (Data Flow Diagram) با نمودار فرآیند است. DFD به «چگونگی» اجرای کار کاری ندارد؛ تمرکز آن بر «جریان اطلاعات» است. DFD نشان میدهد که دادهها از کجا میآیند (Input)، در کدام فرآیندها پردازش میشوند (Process)، در کجا ذخیره میشوند (Data Store) و به کجا میروند (Output). این ابزار برای تحلیل سیستمهای نرمافزاری و طراحی پایگاه داده، حیاتیتر از مدلسازی گردش کار است.
ابزارهای نرمافزاری: از Visio و Draw.io تا پلتفرمهای تخصصی BPM
ابزارها به دو دسته تقسیم میشوند: ابزارهای ترسیم (Drawing) و پلتفرمهای مدیریت (BPM Platforms). ابزارهایی مانند Microsoft Visio یا Draw.io (Diagrams.net) برای ترسیم نقشهها عالی هستند، اما هوشمندی فرآیندی ندارند. در مقابل، پلتفرمهای تخصصی BPM (مانند Bizagi, Camunda) فراتر از ترسیم عمل میکنند؛ آنها امکان تحلیل، شبیهسازی (Simulation)، اجرا و اتوماسیون فرآیندهای مدلسازی شده را فراهم میکنند. انتخاب بین این دو، به هدف نهایی از مدلسازی بستگی دارد.
چالشها و اشتباهات رایج در مستندسازی (بر اساس تجربه واقعی)
مستندسازی فرآیند، یک میدان مین است. تجربه واقعی در پروژههای متعدد نشان میدهد که بیشتر شکستها در فاز طراحی “To-Be”، ریشه در اشتباهات فاز “As-Is” دارند. اینها خطاهای تئوریک نیستند؛ اینها واقعیتهای اجرایی هستند که تیمهای تحلیل را زمینگیر میکنند. نادیده گرفتن آنها به معنای شکست قطعی پروژه بهینهسازی است.
تمرکز بیش از حد بر جزئیات بیاهمیت (Paralysis by Analysis)
یکی از رایجترین خطاها، غرق شدن در جزئیات است. تحلیلگر، در تلاش برای مستندسازی کامل، وارد جزئیاتی میشود که هیچ ارزش استراتژیکی ندارند. این وضعیت، “فلج تحلیلی” یا Paralysis by Analysis است. ما به دنبال مستندسازی هر کلیک ماوس نیستیم؛ ما به دنبال درک جریان کار، گلوگاهها و نقاط تصمیمگیری کلیدی هستیم. تحلیل باید قانون ۸۰/۲۰ را دنبال کند: تمرکز بر ۲۰ درصدی از فرآیند که ۸۰ درصد مشکلات یا ارزش را ایجاد میکند.
نادیده گرفتن “فرآیندهای پنهان” یا استثنائات (Exceptions)
فرآیند واقعی، آن چیزی نیست که در دستورالعمل رسمی نوشته شده است. فرآیند واقعی، مجموعهای از “Workarounds” (راهحلهای جایگزین) و مدیریت استثنائات (Exceptions) است که کارکنان در عمل ابداع کردهاند. نادیده گرفتن این “فرآیندهای پنهان” یک خطای فاجعهبار است. تحلیلگر باید عمیقاً کاوش کند که وقتی سیستم به مشکل میخورد، واقعا چه اتفاقی میافتد. این استثنائات، اغلب، گلوگاههای اصلی سیستم هستند.
مستندسازی یکطرفه (بدون تایید ذینفعان)
تحلیلگری که در اتاق خود مینشیند و بر اساس چند مصاحبه اولیه، نقشه فرآیند را ترسیم میکند، در حال تولید یک سند بیارزش است. مستندسازی یکطرفه، بدون اعتبارسنجی (Validation) مداوم با مالکان و مجریان فرآیند، منجر به نقشهای میشود که واقعیت را بازتاب نمیدهد. هر بخش از نقشه “As-Is” باید به تایید صریح افرادی برسد که آن کار را روزانه انجام میدهند. بدون این تایید، سند فقط یک برداشت شخصی است، نه یک مستند فنی.
مقاومت کارکنان در برابر شفافسازی فرآیندها
این یک چالش انسانی، نه فنی است. کارکنان اغلب در برابر شفافسازی مقاومت میکنند. دلیل آن ترس از ارزیابی شدن، ترس از دست دادن شغل (ناشی از اتوماسیون) یا از دست دادن “قدرت” ناشی از دانش انحصاری فرآیند است. تحلیلگر باید این مقاومت را درک کند. راهحل، ایجاد شفافیت در هدف تحلیل است: ما به دنبال مقصر نیستیم، به دنبال بهینهسازی سیستم هستیم. جلب اعتماد ذینفعان، یک مهارت کلیدی است که موفقیت یا شکست فاز جمعآوری داده را تعیین میکند.
پل ارتباطی: چگونه مستندات “As-Is” به فاز طراحی متصل میشود؟
مستندسازی “As-Is” یک اقدام بایگانی نیست؛ این یک ابزار استراتژیک برای فاز طراحی (To-Be) است. مستند “As-Is” نقشه وضع موجود نیست، بلکه نقشه گنجی است که تمام نقاط ضعف و فرصتهای بهینهسازی را مشخص کرده است. این سند، پل ارتباطی مستقیم و غیرقابل حذف بین «واقعیت امروز» و «سیستم مطلوب فردا» است. هرگونه طراحی “To-Be” که بر اساس تحلیل دقیق “As-Is” بنا نشده باشد، صرفاً یک تمرین تئوریک و محکوم به شکست در پیادهسازی است.
استفاده از مستندات برای تحلیل شکاف (Gap Analysis)
تحلیل شکاف (Gap Analysis) دقیقاً در نقطه تلاقی “As-Is” و “To-Be” رخ میدهد. ما نمیتوانیم شکاف را تحلیل کنیم، مگر اینکه هر دو نقطه ابتدا و انتها را با دقت بشناسیم. مستند “As-Is” به ما میگوید «اینجا هستیم». اهداف استراتژیک سازمان میگوید «میخواهیم آنجا باشیم». تحلیل شکاف، فاصلهی دقیق بین این دو نقطه را اندازهگیری میکند. مستندات “As-Is” پایه و اساس عینی این مقایسه است.
طراحی فرآیند “To-Be” بر پایه نقاط ضعف “As-Is“
طراحی “To-Be” یک فرآیند خلاقانه از صفر نیست؛ یک واکنش مهندسیشده به نقاط ضعف “As-Is” است. هر گلوگاه (Bottleneck)، هر تاخیر، هر نقطه خطای انسانی و هر ناکارآمدی که در فاز “As-Is” شناسایی و مستند شده، به یک “نیازمندی” (Requirement) برای سیستم جدید تبدیل میشود. ما سیستم جدید را برای حذف مستقیم همان نقاط ضعف طراحی میکنیم. در عمل، نقشه “As-Is” به ما میگوید چه چیزهایی نباید در نقشه “To-Be” وجود داشته باشد.
ورودی حیاتی برای تیمهای UI/UX و طراحان سیستم
طراحان سیستم و متخصصان UI/UX نمیتوانند در خلاء طراحی کنند. آنها باید زمینه (Context) واقعی کاربر را درک کنند. مستند “As-Is” به آنها نشان میدهد که کاربر در حال حاضر دقیقا چه مسیری را طی میکند، با چه موانعی روبروست و در کدام نقاط دچار سردرگمی یا اتلاف وقت میشود. این مستند، از طراحی رابطهای کاربری زیبا اما غیرعملی جلوگیری میکند و تضمین میکند که طراحی جدید، مستقیماً «درد» کاربر در فرآیند فعلی را هدف قرار میدهد.
تبدیل مستندات فرآیندی به User Stories و Use Cases
تیمهای فنی و توسعهدهندگان نرمافزار به زبان فرآیند صحبت نمیکنند؛ آنها به زبان User Stories و Use Cases صحبت میکنند. مستندات “As-Is” ماده خام اصلی برای تولید این نیازمندیهای فنی است. هر فعالیت دستی و زمانبر در نقشه “As-Is” به یک “Use Case” برای اتوماسیون تبدیل میشود. هر شکایت ذینفعان در مورد یک مرحله، به یک “User Story” دقیق تبدیل میشود (مثلاً: «من به عنوان اپراتور، میخواهم گزارش X را با یک کلیک دریافت کنم تا زمان ۳۰ دقیقهای ورود دستی داده حذف شود»). این مستندات، «چرا»ی پشت هر نیازمندی فنی را فراهم میکنند.
سوالات متداول در مورد تحلیل فرآیندهای موجود
تفاوت تحلیل فرآیند (Process Analysis) و تحلیل سیستم (System Analysis) چیست؟
این دو مفهوم به هیچ وجه یکسان نیستند و درک تفاوت آنها حیاتی است. تحلیل فرآیند (Process Analysis) بر «جریان کار» (Workflow)، توالی فعالیتها، منطق کسبوکار، مسئولیتها و گلوگاههای عملیاتی تمرکز دارد. این تحلیل به این سوال پاسخ میدهد که «کار چگونه انجام میشود؟». در مقابل، تحلیل سیستم (System Analysis) بر اجزای فنی و تکنولوژیهایی (نرمافزار، سختافزار، پایگاه داده) تمرکز دارد که آن فرآیند را پشتیبانی میکنند. تحلیل سیستم به این سوال پاسخ میدهد که «از چه ابزارهایی استفاده میشود؟». یک فرآیند کسبوکار میتواند توسط چندین سیستم (یا حتی به صورت دستی) پشتیبانی شود و یک سیستم واحد میتواند در خدمت چندین فرآیند باشد. تحلیل فرآیند، «نیازمندیهای کسبوکار» را تعریف میکند؛ تحلیل سیستم، آن را به «نیازمندیهای فنی» ترجمه میکند.
چه زمانی باید فرآیندهای موجود را بازبینی کنیم؟
بازبینی فرآیند یک فعالیت تقویمی و دورهای نیست؛ یک اقدام مبتنی بر محرک (Trigger-Based) است. ما فرآیندها را در سه حالت کلیدی بازبینی میکنیم:
۱. هنگام بروز سیگنال شکست: زمانی که شاخصهای کلیدی عملکرد (KPIs) افت میکنند. افزایش شکایات مشتری، طولانی شدن زمان تحویل، یا بالا رفتن هزینههای عملیاتی، سیگنالهای واضحی هستند که فرآیند فعلی دیگر کارآمد نیست.
۲. قبل از هرگونه طراحی جدید: بازبینی “As-Is” پیشنیاز مطلق هر پروژه بهینهسازی یا طراحی سیستم “To-Be” است. طراحی در خلاء و بدون درک وضعیت موجود، اتلاف قطعی منابع است.
۳. در پی تغییرات استراتژیک: زمانی که استراتژی کسبوکار تغییر میکند (مانند ورود به بازار جدید، عرضه محصول جدید یا یک ابتکار تحول دیجیتال). فرآیندهای موجود برای استراتژیهای گذشته طراحی شدهاند و باید برای پشتیبانی از اهداف جدید، بازمهندسی شوند.
آیا برای پروژههای کوچک و استارتاپها هم نیاز به مستندسازی است؟
پاسخ مطلقاً مثبت است. تفکر رایج مبنی بر اینکه «ما استارتاپ هستیم و چابک عمل میکنیم، پس نیازی به مستندسازی نداریم» یک توجیه مخرب برای پنهان کردن آشفتگی عملیاتی است. در یک استارتاپ، فرآیند، همان مدل کسبوکار در حال اجرا است. اگر فرآیند مستند نشود، قابل تکرار (Repeatable) و قابل مقیاسپذیری (Scalable) نیست. در اغلب موارد، فرآیند صرفاً در ذهن بنیانگذاران وجود دارد که این بزرگترین «نقطه شکست منفرد» (Single Point of Failure) در آن کسبوکار است. مستندسازی برای استارتاپ به معنای ایجاد بوروکراسی نیست؛ به معنای تبدیل دانش ضمنی به یک دارایی مشهود (مانند یک فلوچارت ساده یا نقشه Swimlane) است تا کسبوکار بتواند رشد کند.
جمعبندی (نتیجهگیری):
در نهایت، مستند “As-Is” یک گزارش تاریخی نیست، بلکه یک نقشه حمله است. ارزشمندی این سند نه به تعداد صفحات آن، بلکه به میزان شفافیتی است که در مورد گلوگاههای واقعی سیستم ایجاد میکند. تحلیل فرآیند موجود، فونداسیون مهندسی مجدد (Re-engineering) است. بدون این فونداسیون، هر ساختار “To-Be” که طراحی شود، بر پایهای سست بنا شده و فروپاشی آن در فاز پیادهسازی قطعی است. تحلیل دقیق امروز، ضامن جلوگیری از اتلاف منابع در فرداست.